من ر ا محکم در بغل بگیر …

اغوش

یک زن و مرد روستایی بودند که هرگر یکدیگر را بغل نگرفته بودند.

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.

شوهر او راننده موتور سیکلت بود.

از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد.

براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد.

ناگهان شوهرش گفت:

مرا بغل کن.

زن پرسید: گفتی چه کار کنم؟

مرد گفت من را محکم در آغوش خود بگیر که نیفتی.

و وقتی زن متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و خود را به او چسباند.

کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،

شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان نزدیک شده ایم.

زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم دیگر درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند.

ولى او هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى “مرا بغل کن” چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

دسته بندی ها: داستان عاشقانه ، عاشقانه
view:

0 دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

برای ارسال دیدگاه ابتدا باید وارد شده و سپس اقدام به ارسال دیدگاه نمایید.