انتقام از کسانی که روزی دیوانه وار عاشقشان بود…

Revenge

انتقام

مهرداد روی نیمکت پارک روبروی آپارتمانشان نشسته بود و به انتقام فکر می کرد.

انتقام از کسانی که یک روز دیوانه وار عاشقشان بود.

تو این دو سال گذشته نشستن روی نیمکت و فکر کردن به انتقام تنها کاری بود که می کرد.

انتقام

Revenge

یک روز که مثل روزهای گذشته روی نیمکت نشسته بود یک صدای آشنا بهش سلام کرد

مهرداد با تردید سرش را با لا آورد درست حدس زده بود صدا صدای عباس بود.

عباس با صدای آرام وبدون اینکه منتظر جواب سلام بماند گفت: داداشی اومدم مرد و مردانه باهات حرف بزنم.

مهرداد وقتی این را شنید خونش به جوش آمد  و گفت:

من که اینجا مردی نمیبینم تو نامردی تو عالم آدم شک ندارن منم اگه مرد بودم تو الان سر پا نبودی.

مهرداد این و گفت خواست از آنجا دور بشه که عباس بازویش رو گرفت و گفت من اومده بودم بگم دلم برای دادا گفتنت تنگ شده حتی به داداشی گفتن خودمم.

هنوز دوستت دارم بیشتر از برادرم.

عباس این و گفت و از آنجا دور شد وقتی عباس رفت یک جرقه ای تو ذهن مهرداد خورد و با صدا گفت: چرا به ذهن خودم نرسیده بود.

حالا وقت انتقام گرفتن رسیده بود.

مهرداد و عباس از بچگی باهم دوست بودند.

عباس بچه شری بود

بارها خانواده فرهنگی مهرداد خواستن پسرشان را از عباس جدا کنند ولی نتوانستند

مهرداد بدجوری به عباس وابسته بود

این دو آنقدر باهم صمیمی بودند که خیلیها می گفتند این دو برادر هستند

عباس در بچگی خلافهای کوچکی می کرد و مهرداد هم به تبعیت از دوستش آن کارها رو تکرار می کرد.

در دروه دبیرستان عباس و مهرداد به طرف قمار کشیده شدند

و زود هم پیشرفت کردند و در زمانی که هم سن و سالهای خودشان از پدرانشان پول تو جیبی می گرفتند

عباس و مهرداد از قمار پول زیادی در می آوردند و خرج خوشگذرانی می کردند.

وقتی مهرداد و عباس بزرگتر شدند مهرداد دیوانه وار عاشق دختری شد به نام سهیلا که او نیز عاشقانه مهرداد رو دوست داشت.

خیلیها حسرت دوستی با همچین دختری رو می خوردند یکی از همان خیلیها عباس بود.

عباس هم پنهانی عاشق اون دختر شد و در آخر با کلک ونامردی سهیلا را از آن خود کرد وازدواج با سهیلا را به دوستی با مهرداد ترجیح داد.

عباس به سهیلا گفت که مهرداد همجنس باز هست.

وقتی عباس و سهیلا با هم ازدواج کردند مهرداد شوکه شد نه از عباس انتظار خیانت داشت نه از عشقش سهیلا.

بعد از ازدواج آن دو مهرداد قسم خورد که از هر دوی آنها انتقام بگیرد.

امروز بعد از آمدن عباس مهرداد بعد از مدتها دستی به سر و رویش کشید و رفت به پاتوق عباس که روزی پاتوق خودش هم بود

پاتوقشان قهوه خانهای در محله ای پرت در پائین شهر بود.

مهرداد از پله ها پائین آمد صاحب قهوه خانه وقتی مهرداد را بعد از دو سال دید با خوشحالی به استقبالش آمد و او را به زیر زمین پیش عباس برد.

عباس غرق قمار بود

مهرداد دورادور شنیده بود که عباس از قمار پول زیادی به جیب زده

مهرداد وقتی پیش عباس رسید گفت:

سلام دادا وقتی چشمان عباس به مهرداد افتاد ناباورانه خودشو در بغل مهرداد انداخت و اشک از چشمانش جاری شد.

با این آغوش شعله دوستی که داشت در وجود عباس خاموش میشد روشن شد و از ْآن طرف شعله انتقام در وجود مهرداد شعله ورتر  شد.

از آن روز به بعد باز عباس و مهرداد تیم دو نفریشان را تشکیل دادند وشدند دوستانی که قبلا بودند.

باز این دو قمار رو آغاز کردند با متحد شدن مهرداد و عباس  هیچکس حریفشان نبود.

هر شب کلی پول می بردند و تقسیم می کردند.

آنها ماهها به این بردها ادامه دادند.

دیگه وقت اجرای نقشه ی انتقام بود 

یک شب بعد از بازی، عباس زود به خونه رفت ولی مهرداد موند

بعد از رفتن عباس مهرداد پیش عسگر درویش صاحب قهوه خونه رفت

بهش پیشنهاد کرد که  ده روز قهوه خونه رو باز نکنه در عوض پول دو ماهی که از قهو خانه در می آورد بهش بده رقم رقم بزرگی بود عسگر بی چون چرا قبول کرد.

فردای آن روز وقتی مهرداد وعباس با در بسته قهوه خانه روبرو شدند عباس شوکه شد و به زمین و زمان فحش داد.

سابقه نداشت که عسگر درویش قهوه خونه رو باز نکنه مهرداد می دونست که عباس معتاد قماره وبدون بازی کردن میمیره.

دو سه شب دیگه گذشت بلاخره صبر عباس تمام شد و به مهرداد گفت:خونه ما خالیه بیا به حسین و داردستش خبر بدیم و بریم خونه ما بازی کنیم.

مهرداد چی می خواست و چی شد مهرداد می خواست عباس رو به خانه خودش بکشه ولی این پیشنهاد رو عباس داد دیگه بهتر از این نمی شد.

وقتی مهرداد وعباس وارد خونه شدند مهرداد قلبش به تپش افتاد

مهرداد در خانه ای بود که عشقش در آنجا زندگی می کرد.

مدتی گذشت و حسین ودوستانش آمدند وبعد از اینکه عباس باحسین ودوستانش مفصل تریاک کشیدند شروع به بازی کردند.

بعد از سه ساعت بازی مهرداد و عباس آنها را لخت کردند.

مدتی از رفتن آنها گذشته بود که مهرداد به عباس گفت می خوای به یاد قدیما یه دست بزنیم عباس هم خندان قبول کرد

عباس و مهرداد شروع به بازی کردند مهرداد از همه شگردهای عباس خبر داشت ولی عباس از چند شگرد مهردادبی خبر بود

مهرداد تصمیم داشت امشب عباس را به خاک سیاه بنشاند

بعد از دو ساعت بازی عباس ماشین مزدا و قطعه زمینی در جنوب شهر رو باخت ولی ناراحت نبود چون می دانست مهرداد آنها رو بهش پس می دهد.

این دو مدتی دیگر هم بازی کردند وعباس اینبار نمایشگاه اتومبیل و تمام موجودی حسابش را نیزباخت.

ساعت دو شب بود که مهرداد تمام چک و  اسنادی رو که برده بود برداشت و بلند شد که بره

عباس که شوکه شده بود رو کرد به مهرداد گفت: داداشی اونارو کجا میبری-خوب اینارو بردم-داداشی ما که جدی بازی نمی گردیم –نه دادا من جدی بازی می کردم.

عباس تازه فهمیدقضیه از چه قراره وقتی که دید مهرداد دار وندارش روبا خودش میبره بهش گفت بیا بازم بازی کنیم

– مهرداد لبخندی زد و گفت: باشه مهرداد و عباس باز شروع به بازی کردند

و در آخر عباس خانه اش را هم باخت دیگه حتی یک قرانم نداشت غرق عرق بود داشت سکته می کرد.

عباس مشغول خوردن مشروب بود.

وقت شلیک آخر بود مهرداد بعد از مدتی که از خوردن مشروب گذشت رو به عباس کرد وگفت می خوای بازم بازی کنیم.

عباس گفت من دیگه چیزی ندارم

–داری یه چیز قیمتی داری

-چی رو می گی مهرداد خودشو برای هر واکنش عباس آماده کرد و گفت دادا می دونی که قمار ناموس نمیشناسه

عباس وقتی این و شنید چهرش برافروخته شد ولی مشروب بی غیرتش کرده بود.

مهرداد ادامه داد ۲۴ ساعت سهیلا در مقابل همه چیزهای که بردم عباس با تکان دادن سر قبول کرد

کارتها بازمخلوط شد پخش شد جمع شد باز و باز و باز و در آخر عباس سهیلا رو هم باخت

ساعت ۸ صبح بود که عباس رفت دنبال سهیلا در ماشین هر چقدر سهیلا می گفت: چی شده عباس می گفت: تو خونه بهت میگم

بلاخره به خونه رسیدند تو حیاط سهیلا گفت: خوب رسیدیم بگو

عباس سرش و انداخت پائین و گفت سهیلا من همه چیزو باختم سهیلا زیاد ناراحت نشد فقط یه خنده تلخ کرد.

مثل اینکه منتظر این روز بود عباس ادامه داد سهیلا من تو رو هم باختم

سهیلا با شنیدن این حرف یه سیلی خواباند زیر گوش عباس و گریان به طرف در حیاط رفت

عباس با فریاد گفت: طرف مهرداده

پاهای سهیلا سست شد عباس ادامه داد مهردادی که هنوزم عاشق و دیونشی

سهیلا برگشت وبه عباس گفت: پس مهرداد بلاخره زهرشو ریخت باشه من قبول می کنم

عباس از خانه خارج شد و سهیلا با قلبی که به شدت می تپید وارد ساختمان شد.

 وقتی نگاههای مهرداد وسهیلا در هم گره خورد همه چیز از یاد هر دو رفت این دو هنوز دیوانه هم بودند مثل اینکه همین دیروز بود شانه به شانه هم تو خیابان راه می رفتند.

هر دو مدتی به هم زل زدند ولی سهیلا زود به خودش آمد و گفت: من در اختیارتم.

قلب هر دو به شدت می تپید مهرداد جلو آمد سهیلا چشمانش را بست

مهرداد سرش را جلو اورد تا جایی که صدای نفسهای گرم سهیلا را می شنید مهرداد آرام زیر گوش سهیلا گفت:چرا؟

بعد با نعره ای وحشیانه گفت:چرا بهم خیانت کردی؟

بگو چرا؟

این سوال و باید جواب بدی من دو سال منتظر شنیدن جواب این سوال بودم.

من که به همه حرفات گوش دادم من که سیگارو گذاشتم کنار من که  دیگه قمار بازی نمی کردم من که دانشگاهمو ادامه دادم

چرا بگو چرا ولم کردی؟

من که دیونت بودم.بعد با خنده تمسخرآمیزی گفت

واقعا باور کردی من همجنس بازم سهیلا نتونست جلوی خودشو بگیره زد زیر گریه با هق هق گفت:

نه مهرداد واسه اینکه دوست داشتم واسه اینکه عاشقت بودم

-عاشقم بودی و بدبختم کردی

-مهردادحرفهای خواهرمو گوش کردم

خودت که می دونی خواهرم عاشق یه پسر شده بود که دیوانه وار دوسش داشت رضا رو می گم میشناسیش که

همه می گفتند اینا از لیلی و مجنونم عاشقترند  ولی اونا فقط یک ماه عاشقونه زندگی کردند بعد هر روز خواهرم با چشم کبود می اومد خونه

خواهرم گفت: اگه باهات ازدواج کنم عشقتمون از بین می ره.

من فقط ۱۷ سالم بود باورم شد.

خواهرم گفت بتی که ازش ساختی میشکنه منم به خاطر همین باهات ازدواج نکردم

می خواستم عشقمون ابدی بشه

در عوض زن عباس شدم که از هر نظر کمتر از تو بود می خواستم غصه اینو نخوری که سهیلا با یکی بهتر از من ازدواج کرد.

مهرداد من هنوز عاشقتم

من تو تک تک ثانیه های دو سال گذشته به یادت بودم

منم تو این مدت عذاب کشیدم

منم بدبختی کشیدم

فکر می کنی زندگی با یک معتاد قمار باز آسونه وباز زد زیر گریه

مهرداد جلو آمد

اشکهای سهیلا رو پاک کرد وسرش رو به بالا کردو گفت:

چرا اینارو می گی می خوای خودت و توجیه کنی

من تنها چیزی که میدونم اینه که تو بهم خیانت کردی همین و بس گریه هاتم بیشتر خوشحالم می کنه

سهیلا تو برای ۲۴ ساعت در اختیار منی ولی همین چند دقیقه رو هم به زور تحمل کردم

من چندشم میشه به یه کثافت دروغگویی مثل تو دست بزنم لیاقتت همون عباسه نه عباسم واسه تو زیاده.

مهرداد بعد از گفتن این حرفها خنده پیروز مندانه ای کرد و همه اموالی را که برده بود برداشت و رفت.

مهرداد انتقام خود را گرفت.

دسته بندی ها: داستان عاشقانه
view:

0 دیدگاه